دانش را بجویید تا راه یابید . [امام علی علیه السلام]
منتخب - دل
 RSS 


خانه
ایمیل
شناسنامه
مدیریت وبلاگ
کل بازدید : 69987
بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 6
............. بایگانی.............
منتخب
دل خودم

..........حضور و غیاب ..........
یــــاهـو
........... درباره خودم ..........
منتخب - دل
یه دل
فعلا چیزی ندارم تا بعد شما قضاوت کنید

.......... لوگوی خودم ........
منتخب - دل .......جستجوی در وبلاگ .......

.......لوگوی دوستان ........


............آوای آشنا............

............. اشتراک.............
 
............ طراح قالب...........


منت
  • نویسنده : یه دل:: 85/9/29:: 7:55 عصر
  • نمی دونم تا حالا شده دلت از همۀ چیزای دور و اطرافت خسته بشه و اصلا دوست نداشته باشی که توی این موقعیت باشی

    این جور مواقع همه میرن سراغ یه مسافرت حتی یک روزه تا از این حال و هوا دور بشن

    کسی که موقعیت مسافرت براش جور نشه میره سراغ دیگر دلخوشی هاش مثل بهشت زهرا و یا سراغ یه امامزاده که درد دل کنه و سبک بشه

    خیلی دلم گرفته بود و هوای یه زیارت به سرم زده بود ولی مثل اینکه اونقدر گناهکار شده بودم که صدای فریادم از سقف اتاقم بالاتر نمی رفت

    حالم گرفته بود و بغض گلوم رو می فشرد

    خودم رو سرزنش می کردم که چرا این طوری شدم

    یکی از رفقا زنگ و زد و خبر داد که داره میره بیرون من هم از خئا خواسته رفتم لباس پوشیدم و به خانواده گفتم و رفتم سر قرار

    رفیقم اومد اما نه با ماشین خودش راه افتاد سمت قم.

    با ورود به شهر یه دفعه به زبونم اومد که بریم جمکران اونم از خداش بود و رفتیم چند ساعتی با هم بودیم و برگشتیم قم نماز صبح رو قم خوندیم و راه افتادیم برگشتیم

    یکی دو روز گذشت چندتا از رفقا زنگ زدن و گفتن داریم میریم امام رضا (ع) اگه میای آماده باش و ساکت رو ببند

    اما موقعیتم جور نشد آخرین امیدم هم ناامید شد پای قطار موقع بدرقه رفقا بغض کردم مهدی که بیشتر از همه من رو می شناخت اومد و سرم رو گذاشت رو شونش و گفت ان شاء الله خیره داداش تو خودت همیشه این رو می گفتی حالا داری گریه می کنی

    کمی آروم شدم و گفتم داش مهدی تو که من رو میشناسی یادت نره

    فرارمون از اولین سالی که با مهدی رفتیم پابوس آقا این بود که هر وقت رفتیم پیش آقا دم در ورودی حرم بعد از سلام و قبل از ورود به حرم یاد همه رفقا کنیم و بگیم ارباب قسمت رفقامون نشد ولی خیلی دلش پیشت بود

    مهدی سوار شد و دل من رو همراه خودش برد، خیلی حالم گرفته بود از همون جا یه راست رفتم قطعه شهدا و توی پاتوق همیشگی کمی گریه کردم

    نمی دونم چه جوری رسیدم خونه، ساعت 4:30 صبح با صدای تلفن از خواب بیدار شدم

    نفهمیدم کی بود فقط این رو شنیدم که تا یک ساعت دیگه فرودگاه باش

    لباس تنم کردم و با ماشین بچه ها رفتم فرودگاه، آره رفیق عموم بود داشتم سلام و احوالپرسی می کردم که یه بلیط داد دستم و گفت زود سوار شو اونقدر عجله کرد که حتی نفهمیدم پرواز کجاست کمی هم خواب بودم ، به محض سوار شدن توی هواپیما خوابیدم

    بعد از یه چرت کوچیک مهماندار که من ر می شناخت زد رو شونم و گفت ما رو یادت نره

    هواپیما نشست و من هنوز سردرگم بودم وقتی اومدم پایین تازه فهمیدم کجام

    پاهام سست شد و همون جا نشستم روی زمین

    اولین کاری که کردم یه ماشین گرفتم و از فرودگاه رفتم حرم و طبق قرار وارد شدم یه زیارت کوچیک کردم و رفتم سراغ مهدی. زنگ خونه رو که زدم خودش پشت اف اف اومد ولی جئاب ندادم بعد از یکی دوبار اذیت اومد دم در خیلی شاکی بود در رو که باز کرد انگار دنیا روی سرش خراب شد

    تا من رو دید بی اختیار همدیگر رو بغل کردیم و من گفتم دیدی صدای من رو هم شنید

    السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا(ع)


    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------