[ و در خبر دیگر است که به اشعث پسر قیس در تعزیت وى فرمود : ] چون بزرگواران شکیبایى ، و گرنه چون چارپایان فراموش نمایى . [نهج البلاغه]
یه دل - دل
 RSS 


خانه
ایمیل
شناسنامه
مدیریت وبلاگ
کل بازدید : 69991
بازدید امروز : 0
بازدید دیروز : 5
............. بایگانی.............
منتخب
دل خودم

..........حضور و غیاب ..........
یــــاهـو
........... درباره خودم ..........
یه دل - دل
یه دل
فعلا چیزی ندارم تا بعد شما قضاوت کنید

.......... لوگوی خودم ........
یه دل - دل .......جستجوی در وبلاگ .......

.......لوگوی دوستان ........


............آوای آشنا............

............. اشتراک.............
 
............ طراح قالب...........


نگاه
  • نویسنده : یه دل:: 85/10/15:: 5:4 صبح
  • خیلی دوست داشتم بیشتر باهاش آشنا بشم و بیشتر بشناسمش

    خیلی آدم با مرامی بود ، از اون بچه های باحال و خاکی که هر جایی پیداش نمی کنی

    چند باری بهش سرزدم و کمی هم راهنماییم کرد ولی....

    گاهی وقتا چه زود دیر میشه

    این بار هم یه رفیق دیگه رو از دست دادیم

    پس بیایید قدر رفاقتمون رو بیشتر بدونیم


    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------
    منت
  • نویسنده : یه دل:: 85/9/29:: 7:55 عصر
  • نمی دونم تا حالا شده دلت از همۀ چیزای دور و اطرافت خسته بشه و اصلا دوست نداشته باشی که توی این موقعیت باشی

    این جور مواقع همه میرن سراغ یه مسافرت حتی یک روزه تا از این حال و هوا دور بشن

    کسی که موقعیت مسافرت براش جور نشه میره سراغ دیگر دلخوشی هاش مثل بهشت زهرا و یا سراغ یه امامزاده که درد دل کنه و سبک بشه

    خیلی دلم گرفته بود و هوای یه زیارت به سرم زده بود ولی مثل اینکه اونقدر گناهکار شده بودم که صدای فریادم از سقف اتاقم بالاتر نمی رفت

    حالم گرفته بود و بغض گلوم رو می فشرد

    خودم رو سرزنش می کردم که چرا این طوری شدم

    یکی از رفقا زنگ و زد و خبر داد که داره میره بیرون من هم از خئا خواسته رفتم لباس پوشیدم و به خانواده گفتم و رفتم سر قرار

    رفیقم اومد اما نه با ماشین خودش راه افتاد سمت قم.

    با ورود به شهر یه دفعه به زبونم اومد که بریم جمکران اونم از خداش بود و رفتیم چند ساعتی با هم بودیم و برگشتیم قم نماز صبح رو قم خوندیم و راه افتادیم برگشتیم

    یکی دو روز گذشت چندتا از رفقا زنگ زدن و گفتن داریم میریم امام رضا (ع) اگه میای آماده باش و ساکت رو ببند

    اما موقعیتم جور نشد آخرین امیدم هم ناامید شد پای قطار موقع بدرقه رفقا بغض کردم مهدی که بیشتر از همه من رو می شناخت اومد و سرم رو گذاشت رو شونش و گفت ان شاء الله خیره داداش تو خودت همیشه این رو می گفتی حالا داری گریه می کنی

    کمی آروم شدم و گفتم داش مهدی تو که من رو میشناسی یادت نره

    فرارمون از اولین سالی که با مهدی رفتیم پابوس آقا این بود که هر وقت رفتیم پیش آقا دم در ورودی حرم بعد از سلام و قبل از ورود به حرم یاد همه رفقا کنیم و بگیم ارباب قسمت رفقامون نشد ولی خیلی دلش پیشت بود

    مهدی سوار شد و دل من رو همراه خودش برد، خیلی حالم گرفته بود از همون جا یه راست رفتم قطعه شهدا و توی پاتوق همیشگی کمی گریه کردم

    نمی دونم چه جوری رسیدم خونه، ساعت 4:30 صبح با صدای تلفن از خواب بیدار شدم

    نفهمیدم کی بود فقط این رو شنیدم که تا یک ساعت دیگه فرودگاه باش

    لباس تنم کردم و با ماشین بچه ها رفتم فرودگاه، آره رفیق عموم بود داشتم سلام و احوالپرسی می کردم که یه بلیط داد دستم و گفت زود سوار شو اونقدر عجله کرد که حتی نفهمیدم پرواز کجاست کمی هم خواب بودم ، به محض سوار شدن توی هواپیما خوابیدم

    بعد از یه چرت کوچیک مهماندار که من ر می شناخت زد رو شونم و گفت ما رو یادت نره

    هواپیما نشست و من هنوز سردرگم بودم وقتی اومدم پایین تازه فهمیدم کجام

    پاهام سست شد و همون جا نشستم روی زمین

    اولین کاری که کردم یه ماشین گرفتم و از فرودگاه رفتم حرم و طبق قرار وارد شدم یه زیارت کوچیک کردم و رفتم سراغ مهدی. زنگ خونه رو که زدم خودش پشت اف اف اومد ولی جئاب ندادم بعد از یکی دوبار اذیت اومد دم در خیلی شاکی بود در رو که باز کرد انگار دنیا روی سرش خراب شد

    تا من رو دید بی اختیار همدیگر رو بغل کردیم و من گفتم دیدی صدای من رو هم شنید

    السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا(ع)


    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------
    تولد
  • نویسنده : یه دل:: 85/9/27:: 4:22 عصر
  • به نام خدایی که از خاک بی جان دل را آفرید

    خیلی فکر کردم و مشورت برای اینکه برای  اولین بار چی بگذارم

    سراغ چندتا از رفقام رفتم و کمک خواستم خیلی با خودم فکر کردم تا رسیدم به اینکه بهترین مطلب برای اولین بار اصل به وجود آمدن این وبلاگه

    دوباره فکر کردم چرا متولدش کردم برای چی یا کی

    دیدم از فکر کردن به جایی نمی رسم گفتم می نویسم هر چیزی که اومد

    خودم رو سپردم دست افکارم و اومدم جلو

    خیلی وقتا با رفقا بیرون می رم مسافرت گردش و تفریح ولی هیچ وقت لذتی که توی اینترنت و وبلاگ رفیقام بودم رو توی گردش و تفرحم نداشتم

    حالا من هم به جمع وبلاگ نویسان پیوستم

    باید می رفتم دنبال یه اسم، اسمی که با اون خودم رو معرفی کنم خیلی اسمها رو نوشتم ولی هیچ آخرش هم رفتم سراغ حافظ و این بیت اومد

    از شبنم عشق خاک آدم گل شد                   یک قطره از آن چکید و نامش دل شد

    توی این وبلاگ می خوام با شما دوستان همراه بشم و حرفای دلم رو بزنم

    نه تنها حرف دل خودم بلکه حرف دل همه دوستان و جوونا

    حالا هم برای شروع دست یاری به سوی شما دوستان دراز می کنم و از شما می خوام که مثل یک مادر برای من تازه وارد باشید و کمک کنید تا من هم بتونم روی پام بایستم

    خوشحال می شم که مشکلاتم رو از زبون شما بشنوم که تجربه بیشتری دارین

    یا مدبر

     


    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------
    <      1   2