اسمش رسول بود و بچه ها همه حاج رسول صداش می کردن
اولین سفرم بود که با حاجی و بچه های تفحص می رفتم مناطق عملیاتی
توی راه کنار حاجی نشسته بودم و اصلا از دیدن چهرش کلی حال می کردم چه برسه به حرف زدن
توی راه چند تا از خاطرات زمان جنگ و تفحص رو برام تعریف کرد
غروب بود که به محل اسقرار رسیدیم اول جای همه بچه ها رو ردیف کرد و از همه که مطمئن شد خودش اومد سمت اتاقی که من داخلش دراز کشیده بودم
وقتی اومد داخل همه به احترامش بلند شدن و حاجی گفت راحت باشین خوب استراحت کنید که از فردا کلی کار داریم
حواسم کاملا به حاجی بود انگار که شده بودم جاسوسش و همش مراقب حرکات و رفتاراش بودم
از فرداش یه نقشه دست حاجی بود که یک سری علامت توش بود و از روی نقشه می گفت اینجا کاناله و اینجا تونل بوده و ...
اولین آثاری که از شهدا پیدا کردم هیچ وقت یادم نمیره
بیل مکانیکی داشت زمین رو می کند که یه دفعه اصغر آقا دستش رو بلند کرد و با بلند شدن دست حاج اصغر بیل مکانیکی هم دست از کار کشید
حاج اصغر رفت توی گودال و پشت سرش هم من دویدم
حاجی گفت با بیل نه با دست احتمالا استخوونه
کمی با دست خاکها رو کنار زدم و دیدم که آره یه جمجمه بود با کمک حاجی اطرافش رو خالی کردیم و بچه ها هم دور پارچه پیچیدنش
حاج اصغر با بی سیم حاج رسول رو خبر کرد و حاجی هم خیلی زود با تویوتای خاکیش که روی کاپوتش پرچم سبزی داشت و مزین به نام اباعبدالله(ع) بود رسید
تا شب چند تا دیگه از پیکر پاک شهدا رو پیدا کردیم
توی اون چند روزه خیلی خوشحال بودم و تا به حال سفری به این عجیبی نرفته بود
روز آخر ماموریت بود و دیگه باید از این فضا کم کم خداحافظی می کردیم
اما انگار روز آخری بخت نمی خواست با ما یار بشه و شهیدی رو پیدا کنیم
تا شب هر کاری کردیم هیچ چیزی پیدا نکردیم حتی یه پلاک یا یه نشونی
همه پکر بودیم و هیچ کس حال و حوصله نداشت بعد از نماز طبق معمول مهدی میکروفون رو برداشت و شروع کرد اما نه مثل هر شب، با یه حس
غریبی می خوند انگار که همه یه چیزی رو گم کرده بودن
زیارت عاشورا که تموم شد هر کسی یه گوشه نسشت و رفت توی حال خودش
یکی کنار شهدا و یکی کنار وسایلشون و ...
من هم عادت کرده بودم و نمی خواستم از منطقه بیرون بیام
از نماز خونه زدم بیرون و داشتم قدم می زدم که دیدم حاج رسول هم داره میره سمت تپه می دونستم الان بهترین وقت برای در کنار حاج رسول بودنه
خودم رو بهش رسوندم ولی چون نمی خواستم از این حال و هوا بیرون بیارمش کمی با فاصله پشت سرش حرکت می کردم
یه دفعه حاجی سر جاش میخکوب شد و روی زانو نشست بعد هم سجده کرد و کلی گریه
رفتم بالا سرش تا کمک کنم بلند شه و بیایم آسایشگاه که یه دفعه چشمم افتاد بین دو دست حاجی
یه انگشت که انگشتر عقیق بهش بود دویدم سمت نماز خونه و با خوشحالی همه رو خبر کردم عجب غروب عجیبی و روز عجیب تری بود اون شب تا صبح همه بیدار بودن و دور این نشونه دعا نی خوندن
آخه اون نشونه از صدتا پیکر شهید هم با ارزش تر بود